It was Christmas Eve...

Great ExpectationsIt was Christmas Eve, and I had to stir the pudding for next day, with a copper-stick, from seven to eight by the Dutch clock. I tried it with the load upon my leg (and that made me think afresh of the man with the load on his leg), and found the tendency of exercise to bring the bread and butter out at my ankle, quite unmanageable. Happily I slipped away, and deposited that part of my conscience in my garret bedroom.

گوگل ALPHA چنین ترجمه کرده است:
آن شب کریسمس بود و من مجبور بودم بهم زدن پودینگ برای روز بعد ، با
مس چوب ، از seven to eight ساعت توسط هلندی. من این کار را با
بار بر پای من (و من فکر می کنم که ساخته شده از afresh مرد با
بار وارده بر ساق پا بود) ، در بر داشت و تمایل به ورزش برای آوردن نان
و کره را در مچ پا من ، کاملا unmanageable. خوشبختانه من تضعیف دور ،
و بخشی از وجدان من در اطاق زیر شیروانی در اتاق خواب من سپرده.

/ 0 نظر / 9 بازدید